اینکه یک ایده برای خودمان جذاب باشد، دوستانمان از آن تعریف کنند یا حتی روی کاغذ منطقی به نظر برسد، هنوز ثابت نمیکند که برای آن ایده مشتری واقعی وجود دارد.
برای اینکه بفهمیم یک ایده کسبوکار مشتری دارد یا نه، باید از تصور فاصله بگیریم و سراغ شواهد برویم:
- ببینیم ایده چه مشکلی را حل میکند،
- مخاطب واقعی آن چه کسی است،
- مشتری امروز آن مشکل را چطور برطرف میکند،
- رقیبها چه چیزی درباره تقاضای بازار نشان میدهند
- و مهمتر از همه، وقتی ایده را در مقیاس کوچک آزمایش میکنیم، مردم فقط از آن تعریف میکنند یا واقعاً برایش زمان و پول میگذارند.
در این اپیزود از پاکار، ایمان پاکراه درباره همین مسیر صحبت میکند؛ از بررسی نیاز و جامعه هدف تا تحقیق بازار، رقبا، MVP و نشانههایی که میتوانند وجود تقاضای واقعی برای یک ایده را نشان دهند.
اگر بخواهم اصل این اپیزود را کوتاه کنم، برای اینکه بفهمید ایده شما مشتری دارد باید چند سؤال را جواب بدهید:
- این ایده چه مشکل یا نیازی را حل میکند؟
- این مشکل دقیقاً برای چه کسی وجود دارد؟
- آن فرد امروز مشکلش را چطور حل میکند؟
- این نیاز چقدر برایش مهم است؟
- آیا توان و تمایل پرداخت دارد؟
- رقبا چه چیزی درباره وجود تقاضا به شما میگویند؟
و در نهایت:
وقتی ایده را در دنیای واقعی آزمایش میکنید، مردم فقط از آن استقبال کلامی میکنند یا واقعاً اقدام میکنند؟
چون بین جمله:
«ایدهات خیلی خوبه»
و جمله:
«من بابتش پول میدم»
فاصله زیادی وجود دارد.
قبل از اجرای ایده، ببینید چه مشکلی را حل میکند
وقتی کسی در جلسات مشاوره کسب و کار به من میگوید:
«من یک ایده دارم.»
اولین سؤال من این نیست که ایده چقدر جذاب یا خلاقانه است.
شروع میکنم سؤال پرسیدن:
این ایده قرار است چه مشکلی را حل کند؟
برای چه کسی؟
آن فرد امروز این مشکل را چطور حل میکند؟
ایده شما قرار است چه چیزی را برای او بهتر کند؟
و مهمتر از همه:
چرا فکر میکنید کسی باید بابت این راهحل به شما پول بدهد؟
ممکن است ایده شما واقعاً خوب باشد، اما فقط «خوب بودن ایده» مهم نیست.
باید ببینید:
آیا این ایده، برای این مخاطب، در این بازار و در این زمان، ایده مناسبی هست یا نه؟
ممکن است یک نیاز واقعی وجود داشته باشد، اما امروز جزو اولویت مشتری نباشد.
ممکن است ایدهای در یک کشور دیگر موفق بوده باشد، اما با فرهنگ، رفتار، قدرت خرید یا زیرساخت بازار ایران هماهنگ نباشد.
ممکن است موانع قانونی یا اجرایی داشته باشد.
برای همین یکی از جملههایی که دوست دارم از این اپیزود یادتان بماند این است:
«هر ایده خوبی، الزاماً ایده مناسبی برای اجرا نیست.»
چطور بفهمیم ایده کسبوکار در عمل قابل اجراست؟
ایده را نباید فقط بهعنوان یک محصول یا خدمت ببینید.
کسبوکار یک سیستم است.
من برای توضیح این موضوع مثال مسابقات فرمول یک را میزنم.
ممکن است یک تغییر مکانیکی بهتنهایی فوقالعاده به نظر برسد، اما وقتی داخل کل خودرو قرار میگیرد، روی بخشهای دیگر اثر منفی بگذارد.
کسبوکار هم همینطور است.
ممکن است خود محصول فوقالعاده باشد، اما هزینه تولید آنقدر زیاد شود که مشتری حاضر نباشد قیمت نهایی را پرداخت کند.
- ممکن است تقاضا وجود داشته باشد، اما نتوانید تیم یا تخصص لازم را تأمین کنید.
- ممکن است محصول خوب باشد، اما بازاریابی یا فروش آن جواب ندهد.
- ممکن است همهچیز درست باشد، اما عملیات نتواند آن را پشتیبانی کند.
برای همین قبل از اجرای جدی ایده، من معمولاً اجزای آن را روی کاغذ میآورم:
- تیم موردنیاز چیست؟
- چه تخصصهایی لازم است؟
- فرایند تولید یا ارائه خدمت چطور است؟
- هزینه هر واحد محصول یا خدمت چقدر میشود؟
- سرمایه اولیه چقدر است؟
- قیمت نهایی چقدر خواهد بود؟
- رقبا با چه قیمتی عرضه میکنند؟
- آیا مشتری با قیمت شما حاضر به خرید است؟
- چطور قرار است محصول معرفی و فروخته شود؟
- و در نهایت چه مقدار سود باقی میماند؟
گاهی همین بررسی اولیه نشان میدهد ظاهر ایده جذاب است، اما بخشهای مختلف سیستم با هم جور درنمیآیند.
ایده تا وقتی فقط در ذهن شماست، هنوز شبیه لباسی است که روی چوبلباسی دیدهاید.
برای اینکه بفهمید واقعاً مناسب است یا نه، باید آن را تن دنیای واقعی کنید.
از چه کسانی درباره ایده کسبوکار سؤال کنیم؟
یکی از اشتباهات مهم در اعتبارسنجی ایده این است که از هر کسی نظر بگیریم.
جامعه آماری شما باید واقعاً جامعه هدف شما باشد.
فرض کنید محصولی دارید که مخاطب آن باید توان مالی نسبتاً بالایی داشته باشد.
اگر از فردی که اساساً توان خرید آن محصول را ندارد بپرسید:
«اگر این محصول عرضه شود، میخری؟»
و جواب بدهد:
«اگر پولش را داشتم میخریدم.»
این اطلاعات برای تصمیمگیری شما ارزش محدودی دارد.
آن فرد در موقعیت واقعی خرید قرار ندارد.
باید با کسی صحبت کنید که:
- مشکل موردنظر را واقعاً داشته باشد،
- جزو بازار هدف باشد،
- توان خرید داشته باشد،
- و امکان تصمیمگیری واقعی برای خرید داشته باشد.
هدف این نیست که افراد بیشتری به شما بگویند ایده خوبی دارید.
هدف این است که از آدم درست، داده درست بگیرید.
برای اعتبارسنجی ایده چه سؤالهایی از مشتری بپرسیم؟
یکی از مهمترین سؤالهایی که من پیشنهاد میکنم این است:
«الان این نیازت رو چطوری برطرف میکنی؟»
جواب این سؤال اطلاعات زیادی به شما میدهد.
اگر مخاطب بگوید:
«اصلاً تا حالا بهش فکر نکردم.»
باید کمی مکث کنید.
شاید چیزی که شما یک مشکل جدی میدانید، برای مشتری هنوز آنقدر مهم نیست که بخواهد برای حل آن کاری انجام دهد.
اما اگر بگوید:
«الان مجبورم از فلان روش استفاده کنم.»
یا:
«از فلان محصول استفاده میکنم ولی این قسمت خیلی اذیتم میکنه.»
اینجا اطلاعات ارزشمندتری دارید.
حالا میتوانید سؤالهای دقیقتری بپرسید:
کجای راهحل فعلی مشکل دارد؟
این مسئله چقدر برایت مهم است؟
اگر راهحل بهتری وجود داشته باشد چقدر برایت جذاب است؟
چقدر حاضر هستی برای حل آن هزینه کنی؟
این مشکل چقدر در اولویت تو قرار دارد؟
با مصاحبه، نیازسنجی، پرسشنامه و گفتوگو با جامعه هدف، کمکم از حدس فاصله میگیرید و وارد داده میشوید.
و هدف این سؤالها نباید این باشد که مخاطب را متقاعد کنید ایده شما فوقالعاده است.
هدف باید این باشد که:
واقعیت را کشف کنید.
آیا نظر دوستان و خانواده برای سنجش ایده قابل اعتماد است؟
برای شنیدن نظر اولیه میتواند مفید باشد؛ اما نباید آن را با نظر بازار اشتباه گرفت.
طبق تجربهای که من در جلسات مختلف داشتهام، نزدیکان خیلی وقتها روی خود ایده نظر نمیدهند؛ روی شما نظر میدهند.
اگر آدم محبوبی باشید ممکن است بگویند:
«تو میتونی.»
«حتماً انجامش بده.»
«هر کاری بخوای انجام بدی موفق میشی.»
اما ممکن است ایده اصلاً بررسی نشده باشد.
از طرف دیگر، اگر قبلاً ایدههای زیادی مطرح کرده باشید و هیچکدام را اجرا نکرده باشید، ممکن است حتی نسبت به یک ایده خوب هم واکنش منفی بگیرند.
در هر دو حالت، رابطه شخصی وارد ارزیابی شده است.
برای همین:
نظر نزدیکان را با نظر بازار اشتباه نگیرید.
اگر قرار است ایده جدی ارزیابی شود، باید خود ایده، بازار، مشتری، اعداد و قابلیت اجرایی آن بررسی شوند.
داشتن رقیب برای یک ایده خوب است یا بد؟
به نظر من در خیلی از مواقع، داشتن رقیب از نداشتن رقیب بهتر است.
چرا؟
چون وقتی رقیب وجود دارد، یک تاریخچه واقعی از بازار جلوی شماست.
با تحلیل رقبا، میتوانید بررسی کنید:
- مشتری چه واکنشی نشان داده،
- رقیب چه مسیری رفته،
- کجا موفق بوده،
- کجا شکست خورده،
- و مهمتر از همه، آیا مردم قبلاً بابت این جنس از راهحل پول پرداخت کردهاند یا نه.
وجود رقیب موفقیت شما را تضمین نمیکند، اما میتواند نشانهای باشد که تقاضایی در بازار وجود دارد.
اما اگر هیچ رقیبی پیدا نمیکنید، همیشه نباید خوشحال شوید.
گاهی نبودن رقیب سؤال بیشتری ایجاد میکند:
چرا تا امروز کسی وارد این بازار نشده؟
واقعاً هیچکس به این ایده فکر نکرده؟
یا افراد دیگری بررسی کردهاند و متوجه شدهاند هزینهها جواب نمیدهد؟
بازار ظرفیت کافی ندارد؟
فرهنگ جامعه آن را نمیپذیرد؟
یا موانع اجرایی زیادی وجود دارد؟
پس:
نبودن رقیب الزاماً به معنی کشف یک فرصت فوقالعاده نیست.
آیا ایده کسبوکار حتماً باید یونیک و کاملاً جدید باشد؟
نه.
وقتی درباره ایده یونیک صحبت میکنیم، منظور این نیست که باید چیزی اختراع کنید که هیچکس در جهان تا امروز انجام نداده باشد.
- ممکن است یک مدل در بازار وجود داشته باشد و شما آن را بهتر کنید.
- با فرهنگ جامعه هماهنگترش کنید.
- برای نسل جدید مناسبترش کنید.
- بخشی از تجربه مشتری را بهتر کنید.
- یک مشکل در محصول موجود را حل کنید.
- یا یک گپ واقعی در بازار را پوشش دهید.
این هم ایده است.
نوآوری روی چیزی که از قبل وجود دارد هم میتواند یک ایده ارزشمند باشد.
سؤال مهم این است که:
ایده شما چه چیزی دارد که آن را تبدیل به ایده شما میکند؟
اگر ایدهام را بگویم، ممکن است آن را بدزدند؟
ترس از دزدیده شدن ایده یکی از نگرانیهایی است که من زیاد میبینم.
اما قبل از اینکه تمام تمرکزتان روی این باشد که:
«نکنه ایدهام رو بدزدن»
یک سؤال مهمتر وجود دارد:
آیا اصلاً میتوانید این ایده را اجرا کنید و برایش مشتری پیدا کنید؟
خیلی وقتها چیزی که از آن محافظت میکنیم هنوز فقط یک عنوان است.
- مدل تولید مشخص نیست.
- فروش مشخص نیست.
- بازاریابی مشخص نیست.
- قیمت معلوم نیست.
- رقبا بررسی نشدهاند.
- تیم مشخص نیست.
- و بازار هم هنوز شناخته نشده است.
ارزش یک ایده زمانی بیشتر میشود که برای این سؤالها پاسخ، برنامه و داده داشته باشید.
این حرف به معنی آن نیست که باید اطلاعات حساس و محرمانه خودتان را برای همه تعریف کنید.
اما ترس از دزدیده شدن ایده نباید باعث شود اصلاً با بازار حرف نزنید.
نظر سرمایهگذار یعنی ایده من مشتری دارد؟
نه الزاماً.
گاهی فرد دنبال سرمایهگذار است و کمکم به جای بررسی واقعبینانه ایده، شروع میکند به بزک کردن آن.
چرا؟
چون میخواهد سرمایهگذار را متقاعد کند.
اما در مرحله اعتبارسنجی، وظیفه شما این نیست که ثابت کنید ایدهتان فوقالعاده است.
وظیفه شما این است که:
ایرادهایش را پیدا کنید.
اینکه دوست، آشنا یا حتی سرمایهگذار به خاطر شناختی که از شما دارد حاضر باشد روی ایده پول بگذارد، ثابت نمیکند مشتری نهایی هم حاضر است محصول شما را بخرد.
قبل از اینکه ببینید:
«سرمایهگذار ایده من را میخرد یا نه؟»
ببینید:
«مشتری خروجی این ایده را میخرد یا نه؟»
چطور ایده را قبل از هزینه زیاد تست کنیم؟
تحقیق بازار، گفتگو با مشتری و بررسی رقبا بسیار مهماند، اما هنوز بهتنهایی ثابت نمیکنند که مشتری واقعی دارید.
تا این مرحله بیشتر در حال شبیهسازی هستیم.
تحقیق میکنیم.
اشتباه پیدا میکنیم.
برمیگردیم و اصلاح میکنیم.
تا جای ممکن آزمونوخطاهای ارزان را قبل از آزمونوخطاهای گران انجام میدهیم.
اما بالاخره باید ایده را با دنیای واقعی روبهرو کنیم.
اینجاست که یک MVP یا نسخه اولیه قابل آزمایش میتواند کمک کند.
قرار نیست از روز اول کاملترین، گرانترین و حرفهایترین نسخه ایده را بسازید.
اگر امکانش وجود دارد، یک نسخه محدود و کمهزینه طراحی کنید که بتواند فقط یک سؤال را جواب دهد:
«آیا کسی واقعاً این راهحل را میخواهد؟»
اگر کسبوکارتان خدماتی است، شاید بتوانید ابتدا آن را برای چند مشتری محدود اجرا کنید.
اگر محصول فیزیکی دارید، شاید بتوانید نمونه اولیه یا تعداد محدودی تولید کنید.
گاهی پیشفروش امکانپذیر است.
گاهی میتوانید محصول را در اختیار تعدادی مشتری واقعی قرار دهید تا تست کنند.
روش آزمایش برای هر کسبوکاری متفاوت است.
اما اصل داستان یکی است:
قبل از اینکه هزینه شکست بزرگ شود، ایده را در ابعاد کوچک وارد دنیای واقعی کنید.
از کجا بفهمیم کسی واقعاً مشتری ایده ماست؟
به نظر من در این مرحله باید به دو نوع هزینه توجه کنیم:
هزینه زمان و هزینه پول.
فرض کنید فرد واقعاً جزو جامعه هدف شماست و توان خرید هم دارد.
اگر برای بررسی پیشنهاد شما زمان جدی میگذارد، میتواند یک سیگنال قابل بررسی باشد.
- جلسه میآید.
- سؤال میپرسد.
- نمونه را تست میکند.
- شرایط را بررسی میکند.
- بعداً دوباره برمیگردد.
اما زمان هم بهتنهایی اثبات قطعی خرید نیست.
سیگنال قویتر زمانی شکل میگیرد که فرد حاضر میشود یک تعهد واقعی ایجاد کند.
مثلاً:
پیشپرداخت کند.
بیعانه بدهد.
پیشخرید انجام دهد.
سفارش واقعی ثبت کند.
یا محصول را بخرد.
اینجا فاصله میان علاقه و تقاضا روشنتر میشود.
یک دنیا تفاوت وجود دارد بین کسی که میگوید:
«ایدهات خیلی خوبه.»
و کسی که میگوید:
«من بابتش پول میدم.»
هرچقدر مشتری حاضر باشد برای تصمیم خودش هزینه واقعیتری بدهد، شواهد شما قویتر میشود.
- زمان میگذارد.
- اقدام میکند.
- تعهد ایجاد میکند.
و در قویترین حالت:
پول پرداخت میکند.
آنجاست که کمکم از «علاقه» وارد تقاضای واقعی میشویم.
اگر ایده را تست کردیم و کسی نخرید، یعنی ایده بد است؟
نه لزوماً.
فرض کنید محصول را آزمایش کردهاید، تبلیغ کردهاید و کسی خرید نکرده است.
قبل از اینکه بگویید:
«پس ایده من بد بود»
باید ببینید مشکل دقیقاً کجاست.
ممکن است مشکل خود ایده باشد.
اما ممکن است:
- مخاطب اشتباه انتخاب شده باشد.
- قیمت مناسب نباشد.
- نحوه ارائه مشکل داشته باشد.
- کانال بازاریابی اشتباه باشد.
- پیام تبلیغاتی نتوانسته باشد ارزش محصول را توضیح دهد.
- یا حتی عملیات کسبوکار درست اجرا نشده باشد.
بعضی ایدهها قبل از اینکه فروخته شوند باید ابتدا برای بازار توضیح داده شوند.
مشتری باید بفهمد:
- این چیست؟
- چه کاربردی دارد؟
- چه مشکلی از من حل میکند؟
گاهی حتی لازم است مشتری ابتدا متوجه وجود نیازی شود که تا امروز به آن توجه نکرده است.
این مسیر معمولاً سختتر و پرهزینهتر است.
در مقابل، بعضی ایدهها روی نیازی قرار میگیرند که از قبل کاملاً وجود دارد.
تقاضا هست، اما عرضه کافی نیست یا عرضه فعلی مشکل دارد.
پس اگر تست اولیه جواب نداد، قبل از کنار گذاشتن ایده بررسی کنید مشکل از کجاست:
- هسته ایده؟
- مخاطب؟
- قیمت؟
- مدل ارائه؟
- بازاریابی؟
- کانال جذب؟
- یا عملیات؟
اینها یک مسئله واحد نیستند.
جمعبندی: از کجا بفهمیم ایده ما واقعاً مشتری دارد؟
نه از اینکه خودمان چقدر از ایده هیجانزدهایم.
نه از اینکه دوستان و خانواده چقدر تشویقمان کردهاند.
نه از اینکه بیزینسپلن چقدر حرفهای نوشته شده است.
و نه حتی فقط از اینکه چند نفر در یک نظرسنجی گفتهاند:
«آره، میخرم.»
اگر میخواهید بفهمید یک ایده واقعاً مشتری دارد:
ایده را از ذهن روی کاغذ بیاورید.
برای سؤالهای سخت آن جواب پیدا کنید.
جامعه هدف واقعی را مشخص کنید.
با مشتری واقعی صحبت کنید.
ببینید امروز مشکلش را چطور حل میکند.
بازار، فرهنگ و رقبا را بررسی کنید.
هزینهها و قیمت را بسنجید.
تا جای ممکن شبیهسازی کنید.
بعد ایده را در مقیاس کوچک وارد بازار واقعی کنید.
و اجازه دهید:
بازار هم درباره ایده شما نظر بدهد.
چون در نهایت چیزی که مشخص میکند ایده شما مشتری دارد یا نه، فقط حرف مردم نیست.
رفتار مردم است.
کسی که یک نیاز واقعی دارد،
واقعاً جزو بازار هدف شماست،
توان خرید دارد،
برای بررسی راهحل شما زمان میگذارد،
اقدام میکند،
تعهد ایجاد میکند،
و در قویترین حالت، حاضر است پول واقعی پرداخت کند.
آنجاست که دیگر فقط نمیگویید:
«فکر میکنم ایدهام مشتری داره.»
میتوانید بگویید:
«شواهدی دارم که نشان میدهد برای این ایده تقاضای واقعی وجود دارد.»
وقتی به این مرحله رسیدید، سؤال بعدی این است که این تقاضا چطور قرار است تبدیل به درآمد شود؟ در اپیزود کسبوکار من چجوری قرار پول دربیاره؟ درباره مدل درآمدی و مسیر ورود پول به کسبوکار صحبت کردهایم.



